رمان های عاشقانه

1383390269294721_thumb

رمان سرنوشت و جريان زندگی من

نجمه: عزیزم عصبانیت ندار باید بهش فکر کنی اون دیده تو جدی نگرفتی اومده دم در تقصیر خودته خوب حالا هم انقدر جوش نزن… آماده شده هم بچه ها رو ببریم بیرون بیچاره ها از یه مه پیش که بردیشون پارک جز بازی کردن با نگهبان و باغبون و اسباب بازیاشون کاری نکردن همینکه تو یه هوایی می خوری ذهنت باز میشه هم من به حرف این دکتر گند دماغم گوش میدم و یه کم پیاده روی میکنم تا زایمانم سهل تر شه…

من: آخه خیلی زورداره پسره پررو خوبه اوندفع بهش گفتم که من قصد ازدواج ندارما … خوبه جواب رد شنیده اومده دم در که چی؟ آبروم رو ببره؟

نجمه : آمی بد اخلاق شدیا آخه از کی تاحالا خواستگاری رفتن یعنی بی آبرویی باز حرف زدی تو؟

من: ولم کن نجمه ترو خدا برو آماده شو منم آماده شم تا این دوتا وروجکم ببریم بیرون…
عجب آدملایی پیدا مشن ها همون که واسه فروش خونه هاس از من کمک می خواست بعد از آخرین ملاقاتمون که بهش جواب رد دادم دیگه ندیدمش تا امروز که با دسته گل و شیرینی اومده خونه واسه خواستگاری اونم بدون هماهنگی تازه چی بدون بزرگتر… عجب آدمیه می خواد حرص من و در بیاره با اون لبخند ژکوندش…

بیخیال برم الان بچه ها خونه رو میزارم رو سرشون اوففف این آلاله هم تنبل دسته اول همش میخواد بغلش کنم… خوبه یاد گرفته راه بره مثل پیرزنا هی غر میزنه پام پاااام بچه دوست داشتنی و خواستنی من… می دونه نازش خریدار داره دیگه…

دیگه رسیدیم پارک…

نجمه: واای این اینجا چه کار میکنه…

من: کی نجمه جان؟

نجمه: وای آمیتیس می دونی چیه من با اون آقا که رو صندلی نشسته ما رو نگاه می کنه یه ماهی میشه آشنا شدم اونم یه دختر 3 ساله داره زنش پارسال طلاق گرفته رفته مثل اینکه با دوست این آقا رابطه داشته… از حاملگیم و ایشا همه چی رو میدونه… قصدش ازدواج راستش رو بخوای مرد خوبی به نظر میرسه اما من نمی خاوم تو رو تنها بزارم …

من: عزیزم این چه حرفیه اتفاقا چند روز پیش داشتم فکر میکردم که بعد از فارغ شدنت دیگه کم کم شرت رو کم کنی…

نجمه: اِِِ آمیتیس خیلی بدی…

من: تازه کجا شو دیدی بدترم میشم…

نجمه: دیوونه فکر کردم جدی میگی…

من: شوخی کردم عسلم… بعد جدی شدم و گفتم گفتم: فقط دو تا خواسته ازت دارم؟

نجمه: بگو عزیزم تو جون بخواه؟

من: بزار راجع بهش تحقیق کنم و بدونم تو برادر زادم قراره پی کی باشین یعنی تا به دنیا اومدن بچه صبر کن که هم تحقیقات کامل شه هم اگه مرد خوبی بود کارامون رو تا اون موقع انجام بدیم… ایشا که واست عروسی نگرفت و از خانواده نداشتنت استفاده کرد حداقل یه عروسی هم واست بگیریم…

نجمه: باشه عزیزم من عجله ای ندارم…

من: خواسته دومم رو نشنیدی میتونی قبول نکنی امیدوارم ناراحت نشی… اما میخوام اگه بچت پسر بود اسمش رو بزاری ایشا دلم نمی خواد ایشا بمیره دوست دارم فکر کنم پسرت همون برادرمه به ذات بهتر با قلبی از جنس قلب تو دوست دارم اگه پسر بود اسمش ایشا باشه با سرنوشت متفاوت تر از سرنوشت ایشا خیلی متفاوت تر… و اگه دختر بود اسمش بشه نیایش بابام عاشق اسم نیایش بود اما میگفت اسم نیایش برای من نیست یه جورایی میگفت من لیاقت اسم نیایش رو ندارم واسه همین اسمم شد آمیتیس… اگه ناراحت شدی ببخش…

نجمه: عزیزم… اشکات رو پاک کن … می دونی می خوام یخ اعترافی بکنم ایشا با اینکه بدی در حقم کرد با اینکه دو سال تموم بهم دروغ گفت اما من عاشقش بودم هنوزم عاشقشم… هیچ عشقی عشق اول نیست اما من می تونم به این مرد به هنوان سرپرست بچم به عنوان حامیم تکیه کنم نمی خاوم بی انصافی کنم می دونم که کم کم به این مردم مثل ایشا دل میبندم ایشا رو یه گوشه قلبم خاک می کنم… اگه نمیگفتیم تصمیم داشتم اسم پسرم رو بزارم ایشا…

من: خوبه خوبه تو اشکات رو پاک کن جفتمون آبغوره گرفتیم همه بد نگامون می کنن… چه مطمئنم حرف میزنه پسرم…

نجمه: عزیزم به خاطر اینکه پریروز سونوگرافی تشخیص داد دوقلو هام پسرن…

من: از خوشحالی جیغ کشیدم همه برگشتن سمتمون نگامون کردم اما من اهمیت ندادم و گفتم تبریک میگم عسلکم گریه نکن میدونم خیلی سختته قول میدم کمکت کنم… همینجور که بغلش کرده بودم و سرم رو شونش بود دیدم این مرده که نجمه ازش تعریف می کرد اومد سمتمون… آروم در گوش نجمه گفتم 3 نکنی اما عاشق دلخستت داره میاد سمتمون پاک کن اون آبغوره هات رو بعدم ازش جدا شدم و گفتم من میرم پیش آریا از بس این بچه مظلومه سه ساعت وایساده صف تاپ هنوز نوبتش نشده… خندید… من رسیدم پیش تاپ دیدم که اون مرد نشست کنار نجمه… با صدای گریه برگشتم وای خدا آلاله افتاد … رو به دختری که انداخته بودتش و داشت خمصانه نگاش میکرد گفتم خجالتم خوب چیزیه اولیای تو کیه که انقدر بی تربیت شدی…

ولی دختره: منم خانم مشکلی پیش اومده؟

آلاله رو بغل کردم همونجور که داشتم دست کوچیکش رو که بهش سنگ و خاک چسبیده بود رو تکون می دادم برگشتم بگم بله حواستون به دخترتون باشه که تعجب کردم… وای خدا نباید خودم رو ببازم… این اینجا چه کار میکنه اینکه نشسته بود؟!!!!!
کم مونده بود سکته کنما بدبختی نیست خودم رو جمع و جور کردم به نجمه که وایساده بود و داشت با نگرانی نگاه میکرد یه نگاه انداختم دوباره به این ولی محترم نگاه کردم گفتم کاش به بچتون یاد می دادین که نباید یه بچه از خودش کوچکتر رو هول بده بلکه باید مراقبشم باشه… بچه من ترچک آقا اگه چیزیش میشد چی…

شوهر آینده نجمه: بله حق با شماست بهش یاد میدم ببخشید… (و یکم سرش رو خم کرد…)

من: یکم از رفتارم خجالت کشیدم اما چیزی نگفتم و دست آریا رو که حالا مثل کسایی که خطا کردن نگاه می کرد گرفتم و ازشون دور شدم… آخه ازش خواستم مراقب آلاله باشه بهش گفته بودم که مرد خونست اونم که خدای مسئولیت… جان فدا تک پسرم بشم من… تاکسی گرفتم رفتیم سمت خون تو ماشین آریا ازم عذر خواهی کرد و منم چیزی نگفتم… اما نمی دونم آلاله چرا هر کار می کردم کریش بند نمیومد… واب بچم هلاک شد چه کار کنم… هر چی در گوشش خو کردم کاری که با هر بچه انجام بدی ساکت میشه اما آلاله ساکت نشد نمی دونم چه کار کنم از کیف پولم که کنارم بود پول دادم به راننده پیاده شدیم دستم رو که زیر پای آلاله بود رو بردم تا زنگ بزنیم دیدم وای خدا خونیه… نگاه کردم از پاش داشت خون میومد معلوم نی شیشه رفته یا سنگ زنگ زدم عشقعلی در رو باز کرد فقط تونستم بگم آریا رو ببر تو و بدون توجه به گریه آریا که منم میام و صدای عشقعلی که میگفت چی شده ؟ رفتم سمت خیابون و هینجور گریه میکردم. مگه تاکسی میومد یهو یه ماشین آشنا جلو پام وایساد شیشه رو دادپایین اینکه مازستا بود
مازستا: مشکلی پیش اومده؟
من: بدون سلام و جواب دادن بهش نشستم تو ماشین و با گریه گفتم برید بیمارستان کودکان اونم بی هیچ حرفی را افتاد… 10 دقیق ای میشد توراه بودیم و کسی حرفی نمیزد اون بود که سکوت رو شکست…

مازستا: نمی خوایی بگید چی شده؟ آمیتیس خانم…

من: وای ببخشید حواسم نبو حتی سلام کنم… سلام… تو پار افتاده دیدم گریش بند نمیاد رسیدیم دو در خونه متوجه شدم پاش بریده شایدم چیزی توش باشه نمی دونم… سرعتش رو تند کرد خیلی تند واقعا ترسناک بود سه دققیقه بعد یا شایدم زودتر رسیدیم بیمارستان آلاله رو که داشت کریه میکرد بدون اینکه دستش به زخمش بخوره ازم گرفت و برد بالا … منم سؤییچش رو که پرت کرده بود برداشتم ماشین رو قفل کردم و رفتم بالا…
.
..

بعد از یکساعت داریم بر میگردیم آلاله بچم خوابیده اما تو خوابم سک سکه می کنه بچم از بس که گریه کرد … چیزی تو پاش نبو فقط یه چیز تیز که معلوم نی چی بوده پاش رو پاره کرده که 3 تا بخیه ام خورد … باید یه دمر بخوابه فدای پاهای کوچولوت بشه مامانی…

مازستا: کمتر گریه کن بسته انقدرم نگاش نکن خوردی بچه رو انگار تا حالا ندیدیش … حالا که چیزی نشده…

من: ممنون بابت امروز اگه شما نبودید معلوم نیست کی به بیمارستان میرسیدم بچم هلاک میشد ببخشید سر خیابون یه مغازس اگه میشه نگه دارین من چند تا آبمیوه براش بخرم بچم خون ازش رفته ضعیف شده…

سر خیابون نگه داشت…
مازستا: این بچه ها رو اگه نی نی به لالاشون بزاری و بخوای زیادی لوسشون کنس به خدا به ضررت تموم میشه بهزار کمی خودساخته باشن… مثلا امروز کارت درست بود اما اگه وقتی واسه یه خراش کوچیکم بخوای نازش رو بکشی بعد ها بچه ننه میشه و نمی تونه رو پای خودش وایسه…

بعدم پیاده شد و رفت سوپری و گفت که تو نمی خواد با لبسای خونی پیاده شی خودم می خرم… بعدم من رو پیاده کرد شماره خونشم داد که اگه مشکلی داشتیم تماس بگیریم…
رفتم خونه تا رسیدم به ورودی اصلی عزرا و نجمه با قیافه های نگران اومدن استقبالم و هر دوشون با دیدن سرو و ضعم گفتن خدا مرگم بده چی شده؟
من: چیزی نشده نجمه جان اگه این دخترش اتقدر وحشی باشه یه بلایی سر طفل معصومات میاره ها… ببین پای بچم بخیه خورده بعدم رفتم سمت پله ها که برم تو اتاقم صدای عزرا رو شنیدم که بی توجه به حرفای اولم گفت بخیه خاک تو سرم چرا نصفه جونم میکنی دختر بگو چش شده؟ چرا بخیه؟

من: هیچی عزیزم خورد زمین معلوم نیس چی پاش رو پاره کرده…

نجمه: من شرمنده ام آمی جان…

من: با صدای بلند گفتم خودت رو ناراحت نکن دشمنت شرمنده آخه دیگه دور شده بودم… بعدم رفتم تو اتاق و بعد از تعویض لباس آلاله و دمر خوابوندنش رو تخت رفتم حموم برای اینکه واقعا با خونی که رو لباسم بود و با این قیافه آشفته نیاز به حموم داشتم…

من: چه آقای با شخصیتی دارن تشریف میارن برای خواستگاری یا پرسیدن حال دختر بنده آخه دختر من که 2 ماه پیش بخیشم کشیدن…

نجمه: اِ آمی اذیت نکن دیگه … خیلی بدی…

من: خیلی خوب بابا تو هم یک کلام ختم کلام میاد خواستگاری دیگه… با این حرفم نجمه چند تا از گوجه سبزایی که دستش بود رو پرت کرد سمتم و گفت:

نجمه: خیلی نامردی بی معرفت واسه تو هم خواستگار میاد…

من: آخه کدوم آدم دیوونه ای میاد خواستگاریه من از جونش سیر شده مگه مردم عقلشون به چششونه دیگه کسی نمیاد دختری رو بگیره که سر پرستی 2 تا بچه رو به عهده بگیره از اینا گذشته به قول اونا من بی ریشه ام یا مثلا اونا فرهنگ خانوادگیشون قبول نمیکنه دختری رو انتخاب کنن که مثلا یه کم آرایش میکنه مردم دختر آفتاب مهتاب ندیده می خوان دیگه نمی دونن این دختره آفتاب مهتاب ندیده از همه بدترن والا به خدا…
وای چه قدر حرف زدم اما نجمه جان با اینکه تو تحقیقاتی که از این آقا داماد خوش شانس کردم همه چی OK بوده و همه در و همسایه حتی سوفور محلم ازش تعریف کرده گفتم که همه چی رو بزار واسه بعد از فارغ شدنت دوست ندارم تو فیلمات و عکسات هم 4 نفری بیفتین ماشالله یه دونه ام که نیستن 2 تا قلن…

نجمه: منم همین رو می گم عزیزم تمام حرفای تو رو هم انتقال دادم اونم میگه چون تو به عنوان بزرگتر منی حرفات همه خریدار داره و قبل احترام اما میگه یه انگشتر نشون و صیغه بینمون باشه عقد و عروسی باشه واسه بعد از به دنیا اومدن این وروجکا…
من: اوه اوه همچین میگه بزرگ تر انگار چند سالمه خوبه 26 سالمه همشا تو چند سالت بد؟ آها آها اونجور نگاه نکن یادم اومد 23 سال حالا خوبه سه سال ازت بزرگترما…

نجمه: چه سه سال بزرگتر چه سه سال کوچکتر تو الان تنها کس منی پس نظرت واقعا مهمه…

من: خوبه خوبه نمی خواد خرم کنی باشه قبول اما به یه شرطی…

نجمه: قربونت قربونت چه شرطی حالا؟

من: نمی خواد خوشحال شی که الان حال اساسی میدم بهت تا عمر داری یادت نره… شرطم اینه که اممممممممم… خوب…..

نجمه: بگو دیگه…

من: اِِِ خوب صبر کن … ببین تا صیغه این حق نداری بری خونه این یاروها فکر کردی نمی دونم می خوای صیغه کنید برید خونه همدیگه بعععععععله و شیطونی کنید ها؟ خونه مجردی هم که داره…

نجمه: آمییییییییی خیلی بدی حالا خوبه من حامله ام نامرد می خواییم چه کار کنیم مگه؟؟

من: جیغ نزن بچه کر شدم… آها یعنی اگه حامله نبودید یه کار میکردین؟؟؟/ هِِِی روزگار دخترم دخترای قدیم…

نجمه: آمی جون من اذیت نکن ببین این هر روز میاد دنبالم من رو میبره آرایشگاه بر می گردونه بهم محرم باشیم بهتر و بی دردسر تره…

من: باشه عزیزم اگه حرفی هم زدم فقط محض شوخی و خنده بود برو گلم برو حموم… راستی رو تختم تو یه مشما یه پیراهن هست پیراهن حاملگیه جوریم هست که زیاد اون شکم قلمبت رو نشون نمی ده برو… من موندم جلو مادر پدرش خجالت نمیکشی می خوای با این شکمت بیای…

نجمه: واقعا که آمی یعنی نوبت تو نمیشه یعنی تو حامله نمیشی دیگه؟/

من: تو خرش رو پیدا کن تا کره خرش…. ولی آمی خوشحالم که شوهر خواهرم پدر داره امیدوارم بچه هات برادر زاده هام هیچ وقت احساس بی پناهی نکنن… یادت باشه شرط ضمن عقد بزاری براشا نزنه زیرش برادر زاده هام رو اذیت کنه…

نجمه: قربونت برم که من رو مثل خواهرت می دونی… مطمئن باش اونقدام بد نیست نمی گم به خاطر دل خودم نیست که ازدواج می کنم اما بیشتر بخاطر بچه هاست دوست ندارم مثل خودم بزرگ شن هرچند اونا پسرن خدا تو این یکی بهم رحم کرده…

من: نجمه جان میگم حاملگی عوارض داره خوب فکر کنم یکی از عوارضشم پر حرفیه برو عزیزم برو آماده شو…

نجمه: باشه گلم جوابت رو بعدا میدم تا بعد…

همینجور که دارم رفتنش رو تماشا می کنم از خدا می خوام که مراقبش باشه می خوام که خوشبختش کنه… و همیشه دلشون شاد باشه… با اینکه آقای داماد پولشون از پارو که نه اما خوب از بیل بالا میره اما پول اصلا مهم نیست مهم دل خوشه که امیدوارم تا عمر دارن دلشون خوش باشه… خوب اینم از میوه ها منم برم بچه ها رو آماده کنم که تو اینجور مجلسا اولین نفرن… از آقا هرمزم خواستم به همراه عزرا باشن… به عنوان پدر بزرگ و مادر بزرگ من اونا گفتن با صمت اصلیشون مشکلی ندارن اما من گفتم که برای من شما از مادر بزرگ و پدر بزرگم عزیزترین… از طرف خانواده اونا هم فقط پدر مادر پسره با خواهرش که مجرده میان…
مبارک باشه عزیزم خانوادشم که خوبن فقط مونده این دو قلوهای وروجک بیان که تو هم سر و سامون بدیم از شرت راحت شیم…
نجمه: خیلی بدی…

:من: خوب عزیزم شوخی بود ناراحت نشو راستی نجمه جان فردا من هیچ کاری ندارم یه قرار مشاوره داشتم که اونم کنسل شد پس فردا هم که تعطیلیم و جمعست پس این دوروز مختص میشه به خرید سیسمونی واسه این دو قلوها… یه قیافه غمگین به خودش گرفت و گفت:

نجمه: اما تهیه سیسمونی وظیفه مادر عروس حالا که مامانم نیست خودم تهیه اش میکنم مشکل مالی ندارم ممنون از اینهمه لطفت…

من: لطف نیست عزیزم وظیفست چه طور برا خواستگاریت بزرگتر بودم الان نیستم این کارا در صورتی که مادر عروس خانم باشن وظیفشونه حالا که نیستن با منه… دیگه حرف نباشه که من می دونم و توها…

نجمه: تو خیلی گلی ممنون از همه چیز… میگم… میشه؟

من:بگو گلم چرا نصف ونیمه میگی؟ بگو…

نجمه: میشه امروز بریم سر خاک ایشا؟

من: ایشا… آره حتما اگه تو این 2 هفته ام نرفتم باورش سخت بود واسم آره گلم حتما میریم خیلی وقته سر خاک مامان و حاچخانومم نرفتم….

نجمه: اصل کاری رو جا انداختی!!!!!

من: کی ؟؟

نجمه: اِ خودت رو نزن به اون راه خانم عاشق دلخسته هومن رو میگم…

من: دیوونه معلومه سر خاک اونم میرم… بهتریم مرد روی کره زمین… شاید مسخرم کنی و گبی از رو چند تا رفتار چند روزه چی میشه فهمید اما باید بودی ومیدیدیش… اون فراتر از تعریفای من بود…

نجمه: درکت می کنم عزیزم… اما اون الان نیست استاد و اون فرستاده خدا بودن تا به تو بفهمونن همه مردا از جنس هم نیستن درسته مرد خوب کم پیدا میشه اما بلاخره هست…

من: می دونم اما به نظرم هومن تک بود…

آریا: مامانی مامانی بیا آلاله عروسکش رو کند

من: اومدم یعنی چی عروسکش رو کند؟

آریا: تلّه عروسک رو مامانی

من: آریلا مامانم تلّه نه کلّه دیگه بزرگ شدی… گرفتم بغلم و رفتیم تو اتاق آلاله خانم اندفعه پیشرفت کردن و جای کندن دست و پای عروسکاشون کلشون رو کندن منم بهش گفتم دیگه برات نمی خرم… اونم طبق معمول که وقتی خودش رو لوس می کنه پا شد واستاد لبش رو آویزون کرد سرش رو تا حد ممکن داد پایین و دستاش رو گره داد گفت:

آلاله: مامایی ببشید… آریا بود…

آریا: دروغگو دشمن خداستا دروغ نگو… مامان خودم دیدم بهش گفت اخمخ بعد کلش رو کند…

من: آریا بار آخرت بود انقدر تند تند حرف زدیا… اولا که اخمق نه و احمق دوما دیگه حرفای بد تکرار نکنید فلفل میریزم دهنتونا…

آریا: چشم مامانی.
من: آلااااله دستت رو از دماغت درار… زود دستش رو کشید بیرون که باعث خندم شد… خودم رو کنترل کردم و گفتم این چه کاری بود؟

آریا: مامانی مامانی من میدونم یکی از دوستاش تو کلاس نقاشی (آلاله دو هفته ای هست میره کلاس نقاشی واسه بچه هاس) بهش یاد داده گفته اگه کسی دعوات کرد بگو دماغم زخمه دارم زخمش رو می کنم…

من: آریا جان مامانم بازم که تند حرف زدی بزار خودش بگه آره آلاله؟؟

آلاله: بِبَشید مامایی تگصل دوتم بودس همس بیتربیوته…( ببخشید مامانی تقصیر دوستم بود… همش بیتربیوته یعنی خیلی بی تربیته!!!!)
من: تلفن رو برداشتم و به منشی وصل کردم… خانم صدوقی آقای علی خواه تشریف آوردن؟

صدوقی: نه هنوز نیومدن…

من: خیلی خوب باهاشون تماس بگیرید بگید قرار ملاقات ما ساعت 4 بود و من برای ساعت 5.30 شورای حل اختلاف قرار دارم بهتره دفعه بعد اگه نخواستن بیان هماهنگ کنن… حتما همینا رو بگید …

صدوقی: بله حتما…

من: کیفم رو برداشتم بعد از برداشتن پرونده مربورطه و کلید کردن کمدم اومدم بیرون و در اتاق رو قفل کردم و رفتم سمت میز منشی که حالا داشت با کسی که آقای علی خواه بود صحبت میکرد… ایستادم تلفنش که تموم شد گفت:

صدوقی: آقای علی خواه تاریخ روزا از دستشون در رفته فکر کردن فردا باید بیان واسه فردا وقت خالی نداشتین من برای پس فردا ساعت 6 بهشون وقت دادم…

من:باشه ممنون فقط لطفا به آقای ببری زنگ بزنید که برای امضای قرار داد هر روزی که می تونن بیان فقط هر چه زودتر… و به خانم دانشور هم زنگ بزنید و یادآوری کنید که قسط حق الوکاله یه ماه عقب افتاده…

صدوقی: همه چیزایی که گفتین یادداشت کردم اما من که شماره ندارم…

من: خانم صدوق برای بار سوم دفتر تلفن مشکیه برای منه آبیه برای آقای زادمهر مشکیه رو بردارید از رو فامیلیشون پیدا کنید… خداحافظ…

صدوقی: بله بله حتما خداحافظ…

من: وای خدا دختر خیلی خوبیه ها اما بعد از سه ماه اینجا کار کردن هنوزم همه چی رو فراموش میکنه… آخه چند روز بعد از خواستگاریه نجمه یه خانواده ای اومدن دفترم از منشی تحقیق کردن اتفاقا منم تو خواسنگاریش بودم اونم ازدواج کرد که ما خانم صدوقی رو آوردیم آخه نمی تونست دیگه کار کنه… بیخیال برم زودتر به شورا برسم…
.
.
اینم از این پرونده می دونستم آخرشم با هم کنار میان فقط الکی دنبال جنگ و سر دردن آخه دختر خوب آدم از شریک زندگیش شکایت میکنه… اونم چی بیچاره تو شوخی که با هم میکردین حواسش نبوده دیده تو جعبه دستمال کاغذی پرت کردی اونم هر چی اومده دستش زده دیگه نگو اونی که پرت کرده قندون بوده!!!! تم هم که یکم پیشونیت باد کرده…
..
..
..

اینم از خرید سیسمونی واسه این وروجکای تو خدایا قربونشون بشم ایشاالله که صحیح و سالم به دنیا میان…

نجمه: مرسی عزیزم حسابی خجالتم دادی… اینهمه خرج لازم نداشتن که…

من: چرا عزیزم داشتن… فقط من ترجیح میدم یه کودوم از اتاقای مهمون رو که بزرگتره و کنار اتاق خودت هست درست کنیم واسه بچه ها میدونم تصمیم داری بری اما این اتاق بمونه واسه همیشه… بلاخره که میای پیشم مهمونی… .ای چقدر سرویس اتاقشون قشنگ میشه… فکر کن رنگ گلبه ای بشه دکور اتاق وای تختشون ماشینه با این یکی حال کردما… فکر کنم آریا بچم غصه دار شه اگه خواست واسه اونم می خرم …

نجمه: آمی تو داری از دست میریا … همه دارن نگامون می کنم باز کن دستت رو مثل بچه ها چسبوندش به هم ذوق میکنه وای من خسته شدم بیا با تاکسی بریم…

من: ذوقم داره… من عاشق بچه هام… خصوص که حالا برادر زادمم هستن… باشه عزیزم بریم… راستی یادت باشه واسه اتاق خودتم گهواره بخریم اونم دوقلو آخه بچه ها حداقل تا یه سال تو اتاق خودت باشن بهتره اما تو می خوای بری ولی خوب ممکنه 5 یا 6 ماه دیگه شایدم کمتر مهمونم باشی اما خوب دیگه همه چی باشه بهتره…

نجمه: میگم آمی خیلی بهم لطف می کنیا اما اگه استاد راضی نباشه چی؟؟

من: استاد برا چی باید راضی باشه؟؟

نجمه: حوب داری از پولای اون خرج می کنیا…

من: یعنی انقدر حروم خورم باور کن قبل این ماجرا ها هم من خونه داشتم الانم اگه واست خرج می کنم ار حقوق دادگستری و حقوالوکاله هاییه که میگیرم کمم بیارم از پول خونم ور میدارم…

نجمه: راست میگی آخی خیالم راحت شد ببخش اگه ناراحت شدی… راستی آدرس خونه رو دادی که وسیله ها رو بفرستن؟

من: نه ناراحت نشدم… آره گلم تازه میگی لیلی دو جنسس یه یه جنسه؟؟ عجب مادر هستیا یه وقت یه قل از برادر زاده هام رو جایی جا نزاری باید حواسم بهت باشه حسابی…

نجمه: آمیییی…

نجمه: آآةةةةةةةة آیییی خدا دلم وای مردم خدا…

من: نجمه جان تحمل کن الان میرسیم عزیزم…

نجمه: واااای نمی تونم آمی دارم میمیرم خدااااااا کمکم کن… وای آمی فکر کنم دستشویی کردم لباس زیرم خیس خیس

من: نجمه یعنی بعد از اینهمه مدت نمی دونم وقتی وقت به دنیا اومدن بچن بشه کیسه آبت پاره میشه و اون خیسی هم وایه پاره شدن کیسه آب…

نجمه: کیسه آب چیه؟؟؟!!!!

من: هیچی نجمه جان تو این موقعیت ذهنت رو در گیر نکن… آقا ترو خدا تند تر برو…

راننده رسیدیم خانم…

من: بعد از حساب کردن با کمک پرستار و برانکاردی که آوردم بردیمش داخل محمد علی( کسی که قراره شوهر نجمه خانم بشه) خیلی گفته بود که هر وقت وقتش شد حتما بهش زنگ بزنیم اما نجمهدوست نداشت تو این موقعیت آقاشون چهره اش رو ببینه…

رفتم سمت پرستاری بعد از نشون دادن برگه ای که دستم بود و دادن پول آخه نجمه بیمه نبود خودمونم عقلمون نرسیده بود بیمش کنیم بدون دفتر چه هم که کلی پول باید داد…. داشتم میگفتم خلاصه بعد از انجام این کارا رفتم تو سالن انتظار تا نجمه از اتاق منتظرنشستم و داشتم دعا می خوندم… دکتر عمل طبیعی رو ترجیح داده بود که البته منم با کلی صحبت به نجمه گفته بودم اگه واقعا دوست داره هیکلش یه روزی دوباره قشنگ و لاغر باشه بهتره که زایمانش طبیعی باشه… و برای اون یکی مشکلشم که می دونید چیو میگم کلی عمل و کرما های مختلف ترمیم کننده هست…(ببخشید اینجوری گفتما اما خواستم یه جنبه راهنماییم داشته باشه تازه عزیزان اونروز اینترنت خوندم زایمان تو آبم هست بچه به دنیا اومده می تونه رو آب شناور بمونه…!!!!!!!)

نمی دونم یک سال دو سال شایدم 5 یا 6 ساعت یا شایدم زودتر گذشت که دکترش اومد بیرون و وقتی چهره عرق آلود و رنگ پریده من و دید ماسکش رو ورداشت و نگام کرد گفت حالتون خوبه؟
من: وای خدا چه خوردنیه(به جای برادری ها آره جون خودت آدم به برادرش میگه خوردنی…) دکتر به این جوونی و خوشتیپی ندیدم تا حالا… وای وای ببخشید اما با پلیسه که قابل مقایسه نیست از اونورم با هومن…

وجدان: خجالت بکش هرکیو میبینی یه حرف رکیک می زنی راجع بهش واقعا که…

من: اونوقت ببخشید خوردنی کجاش رکیکه؟

وجدان : به عمقش که بری فجیحه

من: آها اونوقت عمقش چیه؟؟

وجدان: عمقش اینه که کجاش خوردنیه؟ ها؟

من: خاک تو سر بیتربیت و منحرفت ای بیتر بیت این یه مثال بود…

وجدان: خوب بابا من فکر کردم می خوای الان لباش رو بخوری… باز کن قیافت رو الان دکتر مملکت از شکل و شمایلت وحشت می کنه…

من: به خودم اومدم… بهش نگاه کردم که داشت با تعجب بهم نگاه می کرد حتما باز داشتم با این وجدان گرد و خاک به پا میکردم قیافم عجیب غریب شده… از دست تو وجدان مردم آزار…

گفت:

دکتر: واقعا بعد از اونهمه درگیری با این دوقلوها چهره شما خستگی آدم رو در میاره نکنه شما فارغ شدی چرا ابروهات رفته تو هم نگرانی نداره… ٰفامیلش؟ همه به سلامتی سالم کنار اومدن فقط مادرش…

من: حرفش رو قطع کردم گفتم: وای مُرد… آی نجمه نجمه جان چرا رفتی آخه من بدون تو چه جوری دو تا پسر وروجکت رو بزرگ کنم…

دکتر: خانم …

من: وای خدایا این چه کاری بود ازدواج نکرده دو تا بچه داشتم با این دو تا چه کار کنم… وای وای خدا ببخشید کفر گفتم خودم نوکرشونم بزرگشون میکنم میگما اصلا خدا به خودت زحمت نده که هر دفعه بعد از مردن کسی بچش من بزرگ کنم نیاز به این کارا نیست اصلا من یه مهد میزنم می رم دنبال بچه ها نیاز نیست پدر مادراشون رو بکشی که اون از استاد و میترا جون که مردن و بچه هاشون یتیم موندن دست من بی عرضه الانم محبت پدری نمی بینن وای به حال الان که باید محبتم و بین این دو تا هم نصف کنم وای خدا دیگه بهشون نمیرسه که…

دیدم دکتر نزدیکه که از خنده ریسه بره… گفتم ای بیوجدان نامرد داری به حال من میخندی عوض تسلیتته؟

دکتر: خانم شما اجازه بده من حرف بزنم من فقط خواستم بگم خانم بعد از زایمانشون به علت خستگی و ضعف شدید ترجیح دادم آرامبخش بهشون بزنم همین… در ضمن کی گفته دو تا پسر؟ دو قلو هستن اما یه پسر یه دختر…

من: وای عجبا به شما هم می گن دکتر نمیشد زودتر بگین؟ مگه ندید حالم چهطور بود؟ مثل بیکارا وایسادین اینجا که چی بیکاااار….

دکتر: جدی شد… امروز آخرین کارم تو بیمارستان بود شیفت من تموم شده خانم… در ضمن شما با صحبتاتون کل زندگیتون رو گفتین تازه بدون تنفس واینکه نزدیک چهلم برای فامیلتون بودید منم خیلی این بین صداتون کردم تا اینکه با خنده من به خودتون اومدید دیگه…

من: باشه حالا خدا رو شکر… ممنون آقای دکتر زحمت کشیدین…

دکتر: خواهش میکنم خانم کاری نکردم… مبارک باشه… فقط پرستار اومد نزنید تو ذوقش بگید من گفتما…

من: باشه باشه شیرینیشم محفوظه… راستی شما شیرینی نمی خوایین؟؟ این رو در حالی گفتم که داشت میرفت…

دکتر: برگشت گفت خانم شما حول شدین …

من: خجالت کشیدم حسابی… گفتم ببخشید…

دکتر: گفت خواهش میکنم هیچ وقت آدم به سادگی شما ندیدم… پیشنهاد میکنم خیلی مراقب خودتون باشید…
وبعد آروم زمزمه وار گفت به سادگی آسمون به جذابیت دریا و رفت… رفت سمت پرستاری پرستاری از لای پرونده چیزی نوشت و داد بهش… کاغذ رو گذاشت تو جیب کتش و رفت تو یه اتاق…

عزرا: در حالی که اسفند رو میچرخوند میگفت کور بشه چشم حسود ماشالله ماشاالله… خانم جان اتاق خواب پایین و براشون آماده کردم …

من: نه عزا تو اتاق حوصلش سر میره یه جا براش بیار قسمت ته پذیرایی که هم جا داره هم به تلوزیون دید داره… نجمه رو گذاشتم رو مبل ورفتم دم در و بچه ها رو که تو کالاسکه دو قلو گذاشته بودم در آوردم و گذاشتم رو مبل کنار مامانشون… خدایا شکرت نجمه سهی و سلامت کنار اومد… و دو تا فرشته ناز به دنیا آورد… وقتی به ایشا نوزادکوچولومون نگاه میکنم یه چیزایی از ته چهره برادرم میبینم مطمئنم هر چی بزرگتر شه خودش رو بیشتر نشون میده و اون یکی قول که فکر میکردیم پسر باشه اما دختر بود اسمش شد نیایش کپ مامانم با ایمکه چند روزشه اما کاملا مشخصه… تو این 1 روز که نجمه بیمارستا بود سرویس اتاق خواب واسه دختر کوچولوی شیطونمون که همه فکر می کردن پسر باشه رو چیدم یه کم ضرر بود اما ارزش داره… با کمک عرزا جای نجمه رو انداختیم و مانتوش رو در آوردیم خوابوندیمش تو جاش بچه ها رو هم کنارش تو یه دوشکچه کوچکتر… عزرا براش جیگر گرفته بود اما نزاشتم زیاد بخوره درسته جیگر مقویه و شیر رو زیاد می کنه اما تو یه مجله خوندم که جیگر تو روزای آول زایمان باعث میشه شیر خیلی زیاد باشه اما کم کم شیر رو خشک می کنه پس کمتر خورده شه بهتره… و بعدشم با کاچی و معجونایی که عزرا درست می کردیم تقویت شدو بعد از شیر دادن به بچه ها خوابید…

قراره قبل جشن گرفتن و اینا… یه عاقد بیاریم خونه آخه نجمه نمی تونه از خونه بیاد بیرون خلاصه عاقد بیاریم و عقدشون کنه محمد علی می خواد به اسم خودش واسه بچه ها شناسنامه بگیره البته از قبل با کمک من و زادمهر تمام مراحل قانونیش طی شده فقط مونده عقد نامه و یه برگه که توش قید کرده باشه که محمد علی می تونه به اسم خودش واسه بچه ها شناسنامه بگیره…
وای تلفن زنگ میزنه عزرا کجایی…

عزرا: خانم جان وردار نمی تونم بیام دستم بنده…

من: وای خدا… باشه عزرا جان

من: الو

خانم غریبه: الو سلام دخترم خوبی؟

من: ممنون مچکر… ببخشید شما؟؟

خانم غریبه: منم یه آشنا… مامان یا بابا تشریف دارن باهاشون کار دارم…

من: پدر و مادر من در غید حیات نیستن… بفرمایید خودم که هستم… میشنوم…

خانم غریبه: اوه متاسفم دختر جان… دخترم برای اینکه با هم آشنا شیم اجازه می دید امشب مزاحمتون بشم؟؟

من:قدمتون روی چشم شما مراحمید… اما میشه لطف کنید بگید موضوع چیه؟ مشکلی پیش اومده؟؟

خانم غریبه: نه دخترم امر خِیره…

من: امر خیر؟ اما نجمه که نامزد داره…

خانم غریبه: دخترم خودت رو می گم… حالا شما اجازه بده بیاییم تا بیشتر صحبت کنیم…

من: به خودم گفتم بسه دیگه تا کی هم خودت تنهایی و احتیاج به تکیه گاه داری هم بچه هات… رو به خانم که منتظر من بود گفتم ببخشید خانم….

خانم غریبه: منتظری هستم…

من: چقدر فامیلش آشناست… خانم منتظری من شرایطم جوریه که نمی تونید قبول داشته باشید به عنوان مهمون می پذیرمتون اما به عنوان خواستگار… حرفم رو قطع کرد و گفت:

خانم: دخترم چقدر عجولی حالا بزار ما بیاییم حرفمونم می زنیم….

من: بله بله ختما… آدرس منزل رو دارین؟؟

خانم غریبه: بله دخترم داریم…

و بعد از کمی تعارف قطع کردم و متفکر رفتم پیش نجمه بهش قضیه رو گفتم نجمه کلی خوشحال شد و گفت مشکلی نداره و می خواد تو مهمونی شب شرکت کنه و زنگ زدیم به محمد علی هم بیاد اما بهش گفتم چیزی نگه کههنوز ازدواج نکردید نمی خواستم برای کسی سوء تفاهم شه از عزرا و هرمزم خخواستم حضور داشته باشن…

باورم نمیشه دیدی کی بود ؟؟ دیدم فامیلیش آشناست نگو میشناسمش نگو همون آقای دکتر که به خاطرش کلی با وجدانم دست به یقه شدیم…

نجمه: با کی؟؟

من: با هیچکی بیخیال ….

نجمه: دیوونه شدیا… اما هم خودش متشخص بود هم خانواده خوبی داشت چه دختر قشنگ و ملوسی هم داشتن قیافش عروسکی بود… نظرت چیه آمیتیس…

من: فعلا که دیدی بهشون گفتم هم اونا برن در مورد شرایطی که من واسشون توضیح دادم فکر کنن هم من راجع به پسرشون فکر کنم… باهات موافقم چون شاید نصف مردم داستان زندگی من و بشنون فکر کنن که دختر خوبی نیستم، اما این خانواده خیلی عاقلانه و با حوصله به حرفام گوش دادن و بعدشم کلی تحسینم کردن… راستی داشتن می رفتن آدرس محل کارمم دادم واسه تحقیق نمی دونم چرا جدی گرفتم اما آدرس خونه اونا رو هم گرفتم و ازشون خواستم خیلی جدی در موردم تحقیق کنن… دخترشون همون ملوسه گفت تو رو خدا داداشم و انتخاب کن از دستش راحت شم… مثل اینکه خیلی به درس خوندن خواهرش گیر میده….
نجمه: پس منظبت هم تشریف دارن ایت آقای شوهر…. حسابی فکر کن… آرزومه که تنها کسی که دارم بسر و سامون بگیره…

من: دیر وقته نجمه جان من میرم بخوابم پایین می خوابم کار داشتی صدام کن….

نجمه: باشه گلم شب خوش…

من: شب تو هم بخیر خواب محمد علی بببینی….

نجمه: تو هم خواب آقای دکی ببنی…

من: نه مثل اینکه دیگه نمی شه سر به سرت گذاشت… شب بخیر عزیزم…


….
پسر خوبیه راجع بهش کلی تحقیق کردم البته من نه زحمتش رو آقا هرمز کشیدن بهم گفت مثل پدرم بهش اعتماد کنم… هرمز می گفت همه ازش تعریف کردن… فقط یکی گفت خیلی غیرتیه و یه بار تو محل دعوا کرده با یه پسره که انگار مزاحم خواهرش بوده و بعدم کارشون به پاسگاه و اینا می کشه… خوب اینم که طبیعیع یعنی اینکه غیرتیه منم از مردای کمی غیرتی خوشم میاد اما حاضر نیستم حتی یه ساعت مردای بی غیرت و بی بخار و تحمل کنم… اما هنوز ته دلم راضی نیست نمی دونم چرا… حالا بیشتر بهش فکر می کنم یه هفته ای وقت دارم هنوز…
….
….
….امروز صبح محمد علی رفت دنبال عاقد و بعد از اومدن عاقد نجمه و محمد علی به عقد هوم در اومدن و البته با 114 سکه و یه واحد آپارتمان 85 متری که به عنوان مهریه برای نجمه در نظر گرفته شد…. من واسشون یه پلاک سفارش داده بودم که آماده شد و بهشون به عنوان هدیه دادم رو پلا ایم محمد علی و نجمه و ایشا و نیایش حک شده و فوق العاده زیبا و خیره کنندست… و هرمز و و عزرا هم برای نجمه النگو خریدن… جشن عروسیشونم شد واسه آخر ماه…

آریا و آللاله اصلا با این دو تا بچه چند روزه کنار نمیان احساسم میگه حس حسودیشون تحریک شده… خیلی مواظبم ….
عزرا هم که هر دقیقه داره با بچه ها بازی می کنه واسه ایشا هم یه شعر می خونه خیلی با نمکه شعرش اینه:

دخترا بیایید همتون
دست بزنم ممتون
نرید بگید ننتون
ننتون می کشتون
وای خدا کلی می خندیم خیلی باهاله…

زنگ زدن علی(نگهبانم) میگه اسکندری با من کار داره و هر چی هم گفتم داخل نیومد امیدوارممشکلی پیش نیومده باشه دارم میرم دم در ببینم چی شده…

من: سلام خوب هستین چرا تشریف نیاوردید داخل…

اسکندری: سلام … ممنون مزاحم نمیشم… ببخشید شما دارین ازدواج می کنید؟؟

من: وا این خوله ها آخه بگو به تو چه مربوط چه یهوییم پرسید… گفتم ببخشید؟؟

اسکندری: ببخشید بد پرسیدم آخه اومده بودن واسه تحقیق راجع به شما اومدم مطمئن شم…

من: چرا باید مطمئن شید: چه فرقی برای شما داره؟؟

کمی دستپاچه شد و گفت:

اسکندری: فرقی نداره… اصلا…اصلا مهم نیست…. اما اما خوب گفتم نکنه قصدشون چیز دیگه باشه و برای شما خطرناک…

من: قشنگ فهمیدم جملاتش رو سر هم می کنه می گه اما چیزی نگفتم… و به روش نیاوردم و فقط گفتم که خیالتون راحت خانواده بسیار متشخصی هستن خودم ازشون خواستم برای تحقیقات برن که مثل اینکه مزاحم شما شدن….

اسکندری: نه این چه حرفیه… خوب دیگه من میرم….خداحافظ….

من: خداحافظ….

من: خدایا این من و بوس کرد چرا عین خیالش نیست انتظار داشتم الان بگه م نو دوست داره اما هیچی به هیچی ولی انگار کمی ناراحت شد شایدم من اینجوری فکر کردم…مهم نیس بیخیال هر چی خدا بخواد….
نجمه: آمی میای بریم واکسن بچه ها رو بزنیم؟؟

من: به خدا دلم می خواد بیام اما می دونی که الان با یکی از موکلام قرار ملاقات دارم… بعدم باید برم دنبال رضایت تو با شوهرت برو دیگه

نجمه: باشه بوس بوس موفق باشی گلم… خداحافظ…

من: خداحافظ عزیزم…
تو تاکسی راننده این آهنگ گذاشت خیلی قشتگ بود من عاشق این آهنگم:

میخوام زنده بمونم تا دنیا رو ببینم

یرم تو آسمون ها روی ابرا بشینم

ببینم اون کی بود من و فنا کرد
من و تو کوچه های غم رها کرد

نمی خوام، نمی خوام به این زودی بمیرم

می خوام تقصم و از او بگیرم…

….
…..

اوف خدایا عزیزم فدات شم تو رو خدا این پرونده های کیفری رو ننداز نصیب من اصلا تحمل ندارم ببینم چه اتفاقایی میفته… بدبختی نیست تو شهرم تو زمینه پرونده های کیفری موفق ترین وکیل شدم خوبه هنوز کارآموزما… بیخیال بهتره برم خونه چقدر طول کشید چقدم گشنمه…

….
…….
من:سلام سلام من اومدم… آریا مامانم… آلاله مامان بیایید براتون پفک خریدم…

آلاله: وووویییییی مامایی ملسی… تو بینظیلی( وای مامانی مرسی… تو بی نظیری)

من: موش نخوره زبونت و کی بهت یاد داده این حرفا رو؟

آلاله: دوسم مامایی (دوستم مامانی)

من: باشه بیایید رو پارچه ای که براتون پهن می کنم بخورید… سلام عزرا خانم هرمز کجا بود ندیدمش؟

عزرا: رفته ویکس بخره واسم پشت گوشم خیلی درد می کنه…

من: باشه عزیزم…

بشینید بچه ها منم می رم بالا لباسام رو در بیارم… اما دوباره غروب می رم بیرون می خوام آریا رو باشگاه ثبت نام کنم… ژیمناستیک و نین جوتسو رو انتخاب کردم… آلاله رو هم با آریا میفرستم ژیمناستیک اما ورزش رزمی فعلا زودشه…….
….

….

همین الان از بیرون با بچه ها برگشتم آلاله و آریا رو طبق گفته هام ثبت نام کردم باشگاه زیاد از خونه دیر نیت ژیمناستیکشون صبحاست می خوام ببینم اگه واسه عزرا زحمت نیست صبحا روزای فرد ببرتشون و بشینه تا ورزششون تموم شه نین جوتشو هم غروباست که خودم می برمش…
زنگ زدن نجمه هم اومد دلم وایه ایشا و نیایش تنگ شده صبح بعد از اینکه بچه ها رو برد واسه واکسن با شوهرش رفتن خونه مادرشوهرش الانم اومد… آرع حدسم درست بود خودشه…
من: سلام عزیزم… خوش گذشت؟

نجمه: سلام آره جات خالی… بو بوس…

من: ا لوووس این قضیه بووس بووس چیه هی از دور میگگه بووس بووس

نجمه: آخه تو از روبوسی خوشت نمیاد منم از دور بوست میکنم دیگه….

من: بیخیال برو لباست رو درار 8 شبِ شام که نخوردی با هم شام بخوریم…

نجمه: ای به چشم الان میام…

من: شارژیا… بچه ها رو بزار کجا میبریشون…

نجمه: هم لباس بیرونشون رو عوض کنم هم جاشون الان میام دیگه چقدر عجولی…

من: باشه زود گشنمه می خوام بچه هارم شام بدم بخوابونم…

نجمه: تا دست و صورتت رو بشوری اومدم…

زنگ زدن نجمه پله های رفته رو برگشت گفت یعنی کیه؟ گفتم حتما شوهرته گفت نه اون سرش درد می کرد رفت خونه بخوابه… گفتم نمی دونم الان علی میا خبر میده بیخیال داشتم با بچه ها بازی می کردم که علی گفت: خانم مهمون دارین…

من: چه خوب کی هست تعارف کن بیان تو…

علی: خانم آقای اسکندری هستن با یه خانم

من: تعجب کردم رو به علی گفتم باشه برو بگو بیان داخل منم میرم لباسام رو عوض کنم بچه ها رو بغل کردم و رفتم بالا و به نجمه هم گفتم اونم تعجب کرد… بعد از اینکه لباسای خودم و بچه هام رو عوض کردم رفتیم پایین نجمه زودتر از من رفته بود صداشم میومد که صحبت می کردن رفتم پایین یه خانم مسنی بود باهام روبوسی کرد درسته از ماچ و بوسه خوسم نمیاد اما ادب حکم می کرد منم ببوسمش بعد از حال و احوال با اسکندری نشستم چشم افتاد به دسته گل بزرگی که رو یکی از عسلیا بود دو هزاریم یکم سه هزاری شد اما هنوز مطمئن نبودم اما نمی دونم چه حسی بود که خوشحال بودم… یه حسی که وقتی آقای دکتر اومدن خاستگاری نداشتم….

خانم غریبه که بعد از معرفی فهمیدم مادر مازستاست خودش رو معرفی کرد و گفت:

مادر مازستا: ببخشید سر زده اومدیم دیشب مازستا زنگ زد گفت با سرعت جت خودم رو برسونم اول نگران شدم اما وقتی گفت امر خیر خیلی خوش حال شدم بلاخره سرش به سنگ خورده و می بینم که پسرم خیلی هم خوش سلیقست

من: از خجالت داشتم می مردم… این بیشعور نمی خواست هماهنگی کنه نمی دونستم از خجالت برم تو زمین یا از خوشحالی یه دور رقص عربی برم واسشون اما خوب اون لحظه خودم رو کنترل کردم و نه رفتم تو زمین نه پریدم هوا…

مادر مازستا ادامه داد…

(فروغ جون) مامان مازستا: خیلی به مازستا گفتم بی هماهنگی زشته حداقل همهاهنگی کنیم بریم اما مازستا می گفت شما یه خاستگار دارین و راجع بهش فکر می کنید بچم انقدر هول بود که از خونه اومدیم بیرون دیدم کفشاش لنگه بلنگست…

مازستا: مامان جان به انداز کافی رفت بسه…

من: اِ ِ؟ کی رفت مگه کس دیگه هم بود؟؟

مازستا: نه خانم آبرو رو گفتم که رفت…

همه ساکت شدیم که یهو نجمه هار هار زد زیر خنده که با چشم قره من ساکت شد بعدم فروغ جون(مامان مازستا) خندید…

فروغ جون: خوب عزیزم بهتره بریم سر اصل مطلب… اگه می بینی من تنها اومدم مازستا کسی رو نداره پدرشم تو یکی از ماموریتاش چند سال پیش فوت کرد…بقیه فامیلم شهرستانن سختشون بود بیان… حالا هم پسر من بعد از چند وقت که می گفتم وقت زن گرفتنته شما رو انتخاب کرده که فعلا این انتخاب یه طرفست خوشحال میشم که تو هم انتخابت پسر من باشه… تو نگاه اول به دلم نشستی دختر بی آلایش و ساده ای هستی…

من: ممنون نظر لطفتونه اما من شرایط زندگیم با دخترای دیگه فرق داره…
حرفم رو قطع کرد…

فروغ جون: می دونم دخترم می دونم با آگاهی کامل اومدم اینجا واقعا آفرین می گم بهت و تحسینت می کنم یکی از این شرایطتتم که می گی این دو تا وروجک با نمکتن؟ نه من نه پسرم ناراحت نیستیم خوشحالم میشیم اگه تو سهم پسرم باشی بچه هات نوه های من میشن…

من: نمی دونم والا راستش رو بخوایید آقای منتظری با خانوادشون فردا برای جواب نهایی میان…

فروغ جون: اگه اون آقا رو دوست داشتی که خوشبخت بشید دخترم اما نه اگه می خوای عشق بعد از ازدواج داشته باشی بهتره راجع به پسر منم فکر کنی اصلا تا من و این چی بود اسمت دخترم آها نجمه خانم گل با هم صحبت می کنیم شما هم برید دو کلام حرف بزنید…

هنوز حرف فروغ جون تموم نشده بود که مازستا سیخ وایساد اصلا این کارا بهش نمیومد خندم گرفته بود فروغ جون گفت ترو خدا پاشو برو… می دونی پسرم اولین باره می ره خواستگاری پاشو تا بیشتر از این آبرومون رو نبرده……

من: چشم…. بلند شدم رفتم سمت حالمون که از تو پذیرایی دیده نمیشد عزرا برامون شربت آورد و یه نیم نگاهی به من و مازستا انداخت یه لبخند زد و رفت…