کسی که مثل هیچ کس نیست…

6067539755716046297

کسی که مثل هیچ کس نیست…

از بالابلندی های آسمان اگر نگاه کنی، می بینی که دنیا بالا و پایین زیاد دارد. زندگی هر کسی تفاوت دارد با دیگری. خواب و بیدار انسان ها یک جور نیست. یکی ستارگان بی شمار آسمان را می شمرد تا خوابش ببرد؛ من اما هر شب گناهان پر شمار خودم را می شمارم تا خواب – غفلت – از سرم بپرد. آدم ها همه یکجور نیستند. یکی – مثل تو – حساب و کتابش آسمانی ست، و کسی هم – مثل من – حساب و کتابش با کرام الکاتبین است. آری، خود من! روح من محل اجتماع نقیضین است، نفس من نائب فاعل گناهان است، من مضاف تمام بدی ها هستم، خیال من پر از مراعات النظیرهای زشت‌کاری ست، زبان من لبریز از آرایه های بی ادبی ست. خرده شیشه های روح من با یکی دو خاک انداز از جنس رمضان هم جمع نمی شود.

 

اعتراف می کنم در این دنیا گناه کار تر و ریا کارتر و پست تر و رذل تر و ناپاک تر و سالوس تر و منافق تر و بخیل تر و ذلیل تر و خبیث تر از من نیست. خودشیفته تر و عجول تر و مختال تر و فخور تر از من پیدا نمی شود در عالم. آری، آنچه رذلان همه دارند من یکجا دارم. من از فرط سنگینی حتی تاب جابجایی پرونده قطور و قیرگون خود را ندارم. کسی چه می داند، شاید شیطان هم عاقب آفرینش مرا دید که بر آدم سجده نکرد! خیلی خجالت زده ام از این جسارت؛ شرم دارم از گفتنش اما تمام امیدم این است که گناهان من از شمار ستارگان جهان هستی هم اگر فزون تر باشد، باز کیهان با همه لایتناهی بودنش، در یک مشت یداللهی رحمت و مغفرتت جا نمی شود، چه رسد به سیاه‌چاله های گناه من. هر لحظه دست و پای من برای عذاب و عقاب بسته است، اما دست تو برای بخشش باز است. تو اگر بخواهی، شمار کیهانی گناهان را هم پاک می کنی.

 

شهادت می دهم که تو پروردگار احد و واحدی. یقین دارم که تو بی نیاز از هر گونه ستایشی. تو مُمیت تمام زندگان و مُحیی جمله مردگانی. تو بزرگتر از آنی که در وصف های سخیفانه من بگنجی. من آمده ام تا دلم را صاف کنم با تو. سرآسیمه آمده ام تا سر بسایم به آستان کبریایی ات. من هر چه حقیرم، تو بزرگ و بخشاینده و رحیمی. تمام گناه من با یک نگاه تو، هیچ می شوند. تو می توانی با قلم عفو، رذائل را در پرونده اعمال من، به فضائل بدل کنی. بی شک و بی ریب، تو به هر امر محالی قادری. من از این همه غفلت و تخطی، نادمم. عقلم ته کشیده از درک و دلم سر می رود از درد. می دانم هر چه هم که بی صدا فریاد کنم، تو صدای ندبه هایم را می شنوی. تو شاهد و بینا و شنوای اعمال منی. تو نامه های نانوشته را می خوانی و حرف های ناگفته را می دانی. صندوق پستی نامرئی تو بر در خانه دل نصب شده است. تو از نیات و خفیّات آگاهی. هیچ کس اگر نبیند، تو می بینی ناله های نیلی رنگ و اشک های خون رنگم را.

 

یک ماه می شود که مثل عمله ها برای تو بندگی کردم. من به هیچ عنوان طلبکار نیستم. می دانم بدهکاری هایم آنقدری هست که کارهای این یک ماه، یک هزارم بدهی ها را هم جبران نمی کند. اما بضاعتم همین قدر بود. حاصل تمام کوشش های شبانه روزی ام همین چندرغاز شد؛ اما تنها خریداری که می تواند در این شب عید، روح بنجل این بنده خاطی را خوب بخرد، تویی. من نه پول می خواهم و نه «پورشه»! رقم کل قراردادم یک میلیارد که هیچ؛ یک دینار هم اگر نشد، غمی نیست. تو تنها رضایتنامه مرا صادر کن. می خواهم آزاد شوم. می خواهم این فصل جدید را با تو و برای تو آغاز کنم. با تو که باشم مصدومیت هایم نگران کننده نیست. حتی اگر مینیسک یا رباط صلیبی روحم پاره شود. وقتی برای تو باشم، از آمادگی هم اگر برخوردار نباشم چه غم دارم که باز برای تو ام. آدمی، با تو بود می شود و بی تو نابود است.

 

باور کن تو برای من، مثل هیچ کسی نیستی. مثلا «بیست» یک عدد قرار دادی بسیار عالی ست، اما در شأن تو نیست. من حقیقتا نمی توانم برای خوبی های تو نمره تعیین کنم. مرا چه به این کار ها. تو استثنای بی چون و چرای این عالمی. قاعده دلدادگی تو در عالم بی نظیر است. قوانین اداره عرش تو همچون هیچ‌کجا نیست. در این حوالی، برای دیدن رئیس اداره، ساعت ها باید در انتظار ماند. برای دیدار با نماینده شهر، روزها و برای دیدن استاندار، هفته ها و برای دیدن رئیس جمهور، ماه ها باید در نوبت باشی. اما تو… تو فرق داری با همه عالم. رؤیت روی ماه تو نیاز به گروه های نجومی و ستادهای استهلال ندارد. تو مُنشی ناشی و دفتر دار بدخط و پر از نشتی نداری. در ِخانه ات گیت ورودی و خروجی ندارد. در مجتمع عرش تو، ورود و خروج افراد را ثبت و اموالشان را ضبط نمی کنند. به محض ورود به مجتمع، هیچ نگهبانی مرا تفتیش عقاید و توبیخ معایب نمی کند. هیچ کس برای ورود، بازرسی بدنی نمی شود. درب دفتر کوی تو به روی همگان باز است. آدمی به مجرد اینکه پا می گذارد آنجا، تازه معنا و مفهوم تکریم ارباب رجوع را می فهمد.

 

آری، سر تو هر چقدر هم که شلوغ باشد، پشت در اتاق تو «انتظار» بی معنی ترین واژه هاست. تو برای اجابت خواسته ها نه اسیر ضوابطی و نه محتاج روابط. محال است خطاهای مرا در خطوط پاسخت توی نامه درخواستی ام پاراف کنی. تو سابقه سیاه مرا می دانی، اما آن ها را ترتیب اثر نمی دهی. رابطه تو بی چشم داشت است. احساس تو زودگذر نیست. منطق رفاقت تو عشق است و رابطه ات عشقی ست. مهر تو دائمی ست، دوستی تو مدت دار نیست. محبت تو مثل سیمکارت های بی سیم شرکت شُل‌ و ول ‌سِل، اعتباری نیست. من تحمل سردی و بی محلی هر کسی را که داشته باشم، تاب بی محلی های تو یکی را ندارم. حالا تو بگو اینجا هم اگر نیایم، کجا بروم؟ از تو طلب عفو نکنم، چه کنم. از تو بخشایش نخواهم، از که بخواهم. خطا کارم! ببخش.. لذتی که در عفو هست در عِقاب و انتقام نیست. باور کن ندانستم، به خودت قسم نفهمیدم، هزار باره می گویم: غلط کردم! می دانم کفایت نمی کند، آخر من اگر امید بخشش تو را نداشته باشم، چه خواهم داشت؟ گر تو مرا نبخشی، که مرا ببخشد؟

 

مگر که را دارم جز تو و کجا را دارم جز کوی تو. کدام خانه است که دربش همیشه برویم باز باشد؟ هیچ کس اینجا مرا نمی شناسد، جز تو. هر کجا که می روم از من ناشناس، کارت شناسایی می خواهند. تو که خوب می دانی، من مسافری در راه مانده ام. بعد از عمری مستأجری حالا ابن السبیلی بی خانمانم. مرا در بیت الهی خود خانه نشین کند. مرا در سرای خودت اتاقی ابدی بده. بهای اجاره خانه ها گران است، صاحبخانه ها بنای ناسازگاری دارند و با مستأجران مدارا نمی دارند. کدام صاحبخانه است که همیشه، در شب و روز و وقت و بی وقت، منتظر مهمان باشد. کیست که مدام برنجد از کسی و نراند او را از خویش؟ من نمی شناسم چنینی کسی را، یعنی جز تو هیچکس! جز اینجا، هیچ جا! جز خانه تو هیچ خانه ای! جز کوی تو هیچ کجا! خانه تو خانه همگان است، هیچ کجا خانه خود آدم نمی شود. باور کن که اعتراف می کنم باز گشت همه به سوی توست… خود تو… تو و دیگر هیچ!