رمان قلب یخی من_18

5378630552465326107

رمان قلب یخی من_18

از در ورودی که وارد خونه شدم مامانو صداش کردم و گفتم که دارم با نادیا و روژان و نازنین مثل هر دوشنبه میرم شام بیرون ….

رفتم توی اتاقم و یه شال سفید با کفشو کیف ست سفید و مانتوی سفید مشکی که بلندیش تا یه وجب پایین تر از باسنم بود رو با شلوار مشکی پوشیدم و بعد از یه خط چشم و مداد چشم و برق لب صورتی و یکمی رژگونه ی صورتی ملایم زدم و کیلین بنزمو که خیلی وقت بود ازش استفاده نمی کردمو برداشتمو راه افتادم طرف پارکینگ و بعد از سوار شدن و باز شدن در با یه تکاب کوچولو از پارکینگ خارج شدم و بسمت همون رستوران همیشگی براه افتادم

ساعت هفتونیم بود که رسیدم جلوی رستوران و بعد از پارک کردن ماشین توی پار کینگ رستوران داخل رستوران شدم و نگاهم کشیده شد سمت میزی که توسط یه عده پسر نشستن روش زیاد بهشون توجه نکردم و رفتم سمت روژان اینا که دقیقا میز روبه رویی اونا نشسته بودن و از شانس خوشگل منم یه صندلی برا من گذاشته بودن که مستقیم بسمت میز پسرا بود …..

بعد از سلام کردن و نشستن روی صندلی روژان دلقک بازم به حرف اومد….

روژان سوتی زدو گفت _ خانم شماره بدم بزنگی؟؟؟؟

نازنین _ اوه اوه …. اقاشون بشنوه برات بد میشه بچه سوسول پیشته برو یه جا دیگه ….

نادیا_وااااااااااااای .. چن لحظه دوتاتونم شاتاپ ببینم چی شده….. بعد رو کرد سمت منو با نگرانی گفت .. چی شد؟؟؟هنوزم زنگ نزده؟؟؟؟

با بیخیالی و خونسردی همیشگیم گفتم _ نه

روژان _ ماهتیس ینی خااااااااااااک رس اب دیده توی فرق سررررررررت….

نازنین _ چرااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نادیا _روژان بخف بِوینَم….

به گارسون اشاره کردم که بیاد برای سفارش

_ شماها گشنتونه؟؟؟

نادیا _ نه من که گشنم نیست ….

روژان هم با نیش باز اضافه کرد _ من یکم گشنمه ولی زیاد مهم نیس ….

برگشتم و منتظر به نازنین نگاه کردم که فک کنم منظورمو گرفت و با سرش گفت نه….

روژان که کنارم نشسته بود اخماشو یهو کشید تو هم

برگشتم طرفش _ چی شدی تو یهو؟؟؟؟

روژان _ روبه روتو نگاه کنی میبینی ….

همین طور که سرمو به سمتی که گفته بود برگردوندم گفتم _چیو میبینم؟؟؟….

که با دیدن نگاه اشنایی حرف توی دهنم ماسید….

با حیرتی که توی چهرم معلوم نبود داشتم نگاش میکردم که بهم زل زده بود ….

نگاهمو با سردی ازش گرفتم که گوشیم به صدا دراومد….

به گوشیم که نگاه کردم شماره ی رادانو دیدم و یه پوزخند نشست روی لبم…..

رد تماس زدم و بعدشم جلوی چشماش خاموشش کردم. نادیا که هنوز رادانو که روی میز روبه روی ما نشسته بودندیده بود از کارای من تعجب کرده بود…..

نادیا متعجب گفت _ کی بود؟؟؟

با بی حوصلگی _ رادان ….

نادیا با صدای نسبتن بلندی گفت _ پس چرا خاموشش کردی؟؟؟؟

منم مثل اون ولی جوری که فقط اون میز صدامو بشنوه گفتم چون مهم نبود . و نگاه سردمو دوختم به نگاه غمگین و متعجب رادان ….

بالاخره گارسون اومد و سفارش قهوه با کیک دادیم که من مثل همیشه قهوه ی تلخ سفارش دادم ولی بقیه قهوه ی شیرین سفارش دادن ….

ساعت نُه و نیم بود که شامو سفارش دادیم ….

گوشیمو که روشن کردم از یه شماره ی ناشناس یه پیامک داشتم

با این متن ((مراقب خودت باش که عقاب شکارت نکنه))

جاااااااااااااان؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!…..

با تعجب داشتم به شماره نگاه میکردم که یکی گوشیو از دستم گاپید….

فک کردم کار روژان بوده تا برگشتم سمتش که بهش تشر بزنم با قیافه ی برزخی رادان که زل زده بود به گوشی مواجه شدم

اخم غلیظی ناخداگاه نشست روی پیشونیم…..

نگاهمو دوختم به رادان تا توضیح این کارشو بده

رادان بدون توجه به نگاه من گوشیمو گذاشت روی میز و بسمت در خروجی رستوران رفت….