خاطره یک عکاس از عاشورای فکه

1(1)

باران دلش نمی خواست از آب و جارو کردن زمین برای رسیدن زائران اباعبدالله دست بکشد. بعد از پیاده شدن شدن به یکی از بهترین حسینیه ها، به سراغ حاج ابراهیم همت رفتیم و مراسم پر شور و زیبایی با همراهی کاروان حاج سعید قاسمی ادا کردیم

عاشورا در فکه

خاطره یک عکاس از عاشورای فکه قسمت اول +عکس

باران دلش نمی خواست از آب و جارو کردن زمین برای رسیدن زائران اباعبدالله دست بکشد. بعد از پیاده شدن شدن به یکی از بهترین حسینیه ها، به سراغ حاج ابراهیم همت رفتیم و مراسم پر شور و زیبایی با همراهی کاروان حاج سعید قاسمی ادا کردیم

به گزارش فرهنگ نیوز، بعد از زیارت قبور شهدا، خصوصاً مزار شهید آوینی در بهشت زهرا (س) و بعد زیارت مرقد امام راحل (ره) و اقامه ی نماز مغرب و عشاء سفر آغاز شد. قرار بود بعد از اقامه ی نماز در پارکنیگ شمالی حرم سوار اتوبوس ها شویم. در آن جا برای اولین بار تمامی افرادی که قرار بود هم سفر ما شوند را دیدیم.

 

تعداد زیادی بودند و همه منتظر مشخص شدن اتوبوس ها بودند. تعدادی از مسئولین برای خواندن نام دوستان به جلو آمدند تا نام ها را صدا زده و سوار اتوبوس ها شویم. بیشتراز صدا کردن نام افراد، صدا کردن گروهی توسط مسئولین نظر طنازان کاروان را جلب کرد و آنها را سر ذوق می آورد. «متاهل ها این طرف بایستند و مجردها بروند آن سمت ، پیش آن 2 تا اتوبوس» مزاح دوستان بالا گرفت : «حالا نمی شد داد نزنی !» ، «بابا این کلمه رو پیامک کن» ، «آبرو برامون نذاشتی که !» ، « مجرد خودتی» و یا حتی متلک هایی که به خودشان می انداختند : «فلانی آنقدر عذب موندی که اینجا هم تابلو شدی» و از این دست کلمات و جملات که نثار یکدیگر می کردند.

 

بعد از مشخص شدن اتوبوس، به امید و یاری خدا حرکت آغاز شد ولی انگار قرار نبود که سر ذوق بودن همسفران تمامی داشته باشد و این بار بهانه ای بهتر پیدا کرده بودند « گرسنگی» ، البته جای شکر داشت چون یکی از دوستان به فکر بود و یک کاسه بزرگ آش نذری برای ما آورده بود. دوستان هم که دیگه سر از پا نمی شناختند کاسه رو گرفتند و به قسمت بوفه ی اتوبوس رفتند. آش رو گذاشتند وسط و دورش جمع شدند و شروع به خوردن کردند.
حرکت اتوبوس از همان ابتدا کند بود. زیرا ترافیک عوارضی تهران – قم بیداد می کرد ولی با کمی صبر و حوصله ترافیک کم و کمتر شد تا سرعت اتوبوس به حد مناسب خود رسید ، اما این سرعت بالا زیاد دوام نیاورد و اتوبوس نزدیک به یک ماشین راهور شد. ماشین بنز پلیس راهنمایی و رانندگی به کمک یکی دیگر از اتوبوس ها مسیر آزاد راه را بند آورده بود و سرعت مجاز آزادراه را از 120 کیلومتر بر ساعت به 60 کیلومتر بر ساعت رسانده بود. تقریبا این وضع تا نزدیکی عوارضی قم ادامه داشت و زمان رسیدن به قم را به 3 ساعت افزایش داد.
صدای بچه ها از همان ابتدای سفر برای گرسنگی هر از چند گاهی شنیده می شد. اما تقریبا همه فکر می کردند که قم محلی است که قرار است شام توزیع شود. با گفتن محل توزیع شام توسط مسئول اتوبوس همه متوجه شدند که حداقل تا چند ساعت دیگر از شام خبری نیست! این ترافیک سنگین باعث شده بود تا 10 اتوبوس کاروان ما حدود ساعت 12 شب به اراک برسند. ولی رسیدن ما به اراک نشان دهنده ی این نبود که شام هم رسیده است زیرا ماشین حامل شام در یکی از میادین اراک مستقر بود و حال باید آنجا را پیدا می کردیم ولی چشمتان روز بد نبیند! اتوبوس ها در شهر اراک گم شدند و هر کس از طرفی به دنبال میدان مد نظر می گشت، با پیدا شدن ماشین های مورد نظر شام توزیع شد ولی آن ترافیک سنگین مشکل دیگری نیز به وجود آورده بود که خود معضل محسوب می شد «عدم وجود سرویس بهداشتی»
 آری حالا نوبت آن بود که در شهر به دنبال سرویس بهداشتی بگردند، جای گفتن ندارد ولی تمامی اماکن شناخته شده، بسته بودند. این گشت و گذار تا حدود ساعت 2 بامداد ادامه داشت تا اینکه اتوبوس ها به یکی از بیمارستان های شهر هدایت شدند و بالاخره این مشکل نیز حل شد ولی کلی از زمان عقب افتاده بودیم چون آن مرکز درمانی نیز تنها دارای 8 سرویس بهداشتی بود که 4 عدد برای بانوان و 4 عدد برای آقایان بود ، این نیز باعث چند برابر شدن عقب ماندن از زمان بود. تمامی افراد سوار اتوبوس ها شدند و دوباره شروع به حرکت کردیم و همسفران برای ساعاتی کوتاه خواب را تا نماز صبح تجربه کردند، بعد از اقامه ی نماز صبح، اتوبوس ها در هوای بارانی ادامه مسیر دادند، خدا را شکر در آن جاده ی لغزنده هیچ اتفاقی برای اتوبوس ها نیفتاد. باران همچنان می بارید و ما بالاخره به میعاد گاه عاشقان در ساعت 9 صبح رسیدیم.
«سلام بر دوکوهه» این جمله ای بود که با دیده شدن ساختمان های گردان های پادگان حاج احمد متوسلیان، زیاد شنیده می شد. باران دلش نمی خواست از آب و جارو کردن زمین برای رسیدن زائران اباعبدالله دست بکشد. بعد از پیاده شدن به یکی از بهترین حسینیه ها، به سراغ حاج ابراهیم همت رفتیم و مراسم پر شور و زیبایی با همراهی کاروان حاج سعید قاسمی ادا کردیم. با اتمام مراسم پرفیض صبحگاهی دوباره برای رفتن به شهر دزفول سوار بر اتوبوس ها شدیم. مسئولین در تکاپوی فراهم کردن صبحانه بودند تا در اتوبوس ها صبحانه را صرف کنیم. همچنان در هوای نیمه بارانی به سمت دزفول در حرکت بودیم تا ظهر تاسوعا را با دسته های هیئات دزفولی سپری کنیم که شدت بارش باران افزایش یافت و باران در عزای سید الشهدا سنگ تمام گذاشت.
 یکی از پدران شهید دزفولی به اصرار بسیار زیاد، کل کاروان را دعوت کرد تا با رفتن به یکی از مساجد، ناهار را در محضر پدر شهید صرف کنند.
مراسم تاسوعا در دزفول بسیار پر شور بود و فرصت مناسبی برای استفاده از مراسم بود. اما گرفتن عکس های یادگاری در کنار رود چیزی نبود که در ساعت بیکاری دوستان و پس از مراسم خودنمایی نکند.
دزفول را به مقصد شوش ترک کردیم ولی به دلیل اتلاف زمان از توقف در مرقد دانیال نبی منصرف شدیم  و اتوبوس ها مستقیم به منطقه ی عملیاتی فتح المبین رفتند…
این داستان ادامه دارد